محمد على مجاهدى

498

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گرچه همه همنفس و همدمند * همنفس و همدم نامحرمند قافله كوفه ز بيت الحرام * كو رود از كرب و بلا تا به شام عصمت اگر عصمت آل اللّه است * دست بد از دامنشان كوته است * * * گرچه همه كار جهان با خداست * كردهء عشق از همه كارى جداست ما همه در عهد و وفاى توييم * منتظر دست و دعاى توييم عهد تو بسته‌ست وفايى بكن * دست تو بازست دعايى بكن گرچه خرد را نرسد ردّ عشق * كار گذشته‌ست ز سرحدّ عشق عشق حسينى چو بجنبد ز جاى * كيست كه معشوق شود جز خداى ؟ ذرّهء او رتبه خورشيد يافت * كشتهء او دولت جاويد يافت خون حسين قيمت خون خداست * چون نفشاند ؟ كه خدا خونبهاست شوق لب از واقعه عشق دوخت * گفت ( صبورى ) و زبانش سوخت آه مِنَ العشق وَ حالاتهِ * احرَق قلبى بحراراتهِ « 1 » غزل مرثيه اگر تو پرده بگيرى ز رخ به دلدارى * ز هر كه روى تو بيند دلى به دست آرى كسى كه يوسف مصرى به هرچه داشت خريد * تو را به يوسف مصرى كند خريدارى نظر چو از رخ شاهد به خانه روشن شد * دريغ باشد بر شاهدان بازارى به گرد روى تو شب خيمه زد ز مشك و رواست * از آن‌كه زهره‌جبينى و ماه‌رخسارى چه شعبده‌ست كه چشمت به غمزه مىبازد ؟ * كه درد با من و در چشم توست بيمارى كشد چو خسرو خوبان ز خيل عشق سپاه * مسلّم است تو را در سپاه سالارى به همّتى كه تو دارى رواست سقّايى * به قامتى كه تو دارى سزد علمدارى هزار چشمه ز چشمان كودكان جارىست * كجا تو با لب عطشان روى كه آب آرى ؟ روان تشنه برآسايد از كنار فرات * تو از فرات چرا كام تشنه بازآرى ؟ ! اگر نبود شهادتْ مراد حضرت تو * به اشتياق ملاقات حضرت بارى

--> ( 1 ) . همان ، ص 158 تا 164 .